تبليغاتX
:: آخرین همسفرم خاک ::

آخرین همسفرم خاک

زیر تیغ



در بازی دل نگاه من مست تو بود

هر برگ دلم شکسته پابست تو بود

من شاه دلم را به زمین انداختم

اما چه کنم که تک دل دست تو بود

+نوشته شده درساعت 19:46 توسط محمد |

کنکوریهاش صلوات

+نوشته شده درساعت 19:28 توسط محمد |

ز یاران دروغ بگسسته بهتر

در می خانه بی می بسته بهتر

رها کن شاخه ی بی برگ و بر را

درخت بی ثمر بشکسته بهتر

کاشکی می شد پیش کسی سفره ی دل رو وا کنم

کاشکی می شد یکی باشه اونو رفیق صدا کنم

تو آسمون یکدلی ستاره ای نمی دمش

بازار بی مهری شلوغ اما وفا خیلی کمه

دلم از غریب و آشنا پره

هرچه میبینم همه تظاهره

در غم بی همزبانی کارم از گریه گذشته

خنده ها روی لبانم سالهاست پیدا نگشته

با که گویم این همه غم قصه های سرگذشته

همچو گل پر پر شدن ها

راه ورسم سرنوشته

+نوشته شده درساعت 16:7 توسط محمد |

مي روم از رفتن من شاد باش      ...       از عذاب ديدنم آزادباش

 

 گر چه تو تنها تر از ما مي روي     ...      آرزو دارم ولي عاشق شوي

 

 آرزو دارم بفهمي درد را          ...          تلخي بر خوردهاي سرد را

 

ديگه يار نمي خوام وقتيكه مي بيني عشق دوروغه  چراغش بي فروغه

 

+نوشته شده درساعت 0:45 توسط محمد |

وقتی عزیزی میره از دستمون

وقتی بلا می باره از آسمون

وقتی خونه درست مثه زندونه

 چاره ای نیست جز گوشه ی می خونه

آدم دیگه دل می کنه

به زندگی دل میزنه

خودشو فراموش می کنه

به حرف دل گوش می کنه

واسه اینه که همدم مهتاب شدم

رفیق بیمونه به دستا شدم

از خود و بیگانه جفا دیده ام

از می و می خونه وفا دیده ام

وقتی آدم با هم میشه همونه

کسی ازش نمی گیره نشونه

وقتی خونه درست مثه زندونه

چاره ای نیس جز گوشه ی می خونه

+نوشته شده درساعت 15:26 توسط محمد |

+نوشته شده درساعت 20:44 توسط محمد |

+نوشته شده درساعت 14:58 توسط محمد |

شبی پرسیدمش با بی قراری

به غیر از من کسی رادوست داری

دو چشمش بر هم افتاد از خجالت

میان گریه هایش گفت آری

+نوشته شده درساعت 14:39 توسط محمد |

یک نفر از کوچه ما عشق را دزدیده است

این خبر در کوچه های شهر ما پیچیده است

دوره گردی در خیابان ها محبت می فروخت

او دگر این بساط خویش را برچیده است

عشق بازی در خیابان مطلقا ممنوع شد

عابری این تابلو را دور میدان دیده است

یک چراغ قرمز از دیروز قرمز مانده است

چشمکش را هیز چشمی خیره سر دزدیده است

+نوشته شده درساعت 14:37 توسط محمد |

+نوشته شده درساعت 10:39 توسط محمد |

+نوشته شده درساعت 10:25 توسط محمد |

+نوشته شده درساعت 10:10 توسط محمد |

چهار فصل در یک نگاه

+نوشته شده درساعت 10:3 توسط محمد |

+نوشته شده درساعت 10:0 توسط محمد |

+نوشته شده درساعت 9:45 توسط محمد |

ای کاش همیشه سبز می ماندیم

همیشه بهار

اما مگر خزان می گذارد.....

ای کاش همیشه وصل بود نه فصل

اما مگر قانون (جدایی) می گذارد....

و ای کاش همیشه دلهایمان عاشق بود

اما مگر دروغ می گذارد.....

ای کاش همیشه سبز می ماندیم

همیشه بهار

اما مگر خزان می گذارد.....

ای کاش همیشه وصل بود نه فصل

اما مگر قانون (جدایی) می گذارد....

و ای کاش همیشه دلهایمان عاشق بود

اما مگر دروغ می گذارد.....

ای کاش همیشه سبز می ماندیم

همیشه بهار

اما مگر خزان می گذارد.....

ای کاش همیشه وصل بود نه فصل

اما مگر قانون (جدایی) می گذارد....

و ای کاش همیشه دلهایمان عاشق بود

اما مگر دروغ می گذارد.....

+نوشته شده درساعت 9:23 توسط محمد |

عشق با روح شقايق زيباست عشق با حسرت عاشق زيباست عشق با نبض دقايق زيباست عشق با حسرت ديدار تو بودن زيباست

+نوشته شده درساعت 9:17 توسط محمد |

+نوشته شده درساعت 19:50 توسط محمد |

گفت پنج وارونه چه معنا دارد ؟♥ خواهر كوچكم اين را پرسيد♥ من به او خنديدم♥ كمي آزرده و حيرت زده گفت♥ روي ديوار و درختان ديدم♥ بازهم خنديدم♥ گفت ديروز خودم ديدم♥ مهران پسر همسايه پنج وارونه به مينو ميداد♥ آنقدر خنده برم داشت كه طفلك ترسيد♥ بغلش كردم و بوسيدم و با خود گفتم♥ بعدها وقتي غم♥ سقف كوتاه دلت را خم كرد♥ بي گمان مي فهمي♥ پنج وارونه چه معنا دارد ؟
ادامه مطلب

+نوشته شده درساعت 19:27 توسط محمد

به شيطان گفتم: « لعنت بر شيطان»! لبخند زد. پرسيدم: « چرا مي خندي؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد» پرسيدم: « مگر چه كرده ام؟» گفت: « مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام» با تعجب سوال کردم: « پس چرا زمين مي خورم؟!» جواب داد: « نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.» پرسيدم: « پس تو چه كاره اي؟» پاسخ داد: « هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد فعلاً برو سواري بي

 

+نوشته شده درساعت 19:22 توسط محمد |

 مردها موجودات عجيبي هستند. چون قوي ترند زودتر خسته مي شوند، چون شجاع ترند بيشتر حماقت مي کنند و چون بي احساس ترند بيشتر دل مي بندند. اين قانون طبيعت است بر اثر کمبود عاطفه ازدواج مي کنند، بر اثر کمبود حوصله طلاق مي دهند و بر اثر کمبود حافظه دوباره ازدواج مي کنند

+نوشته شده درساعت 19:19 توسط محمد |

نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني!

حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي!

نگاهت نمي کنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني! صدايت نمي

زنم ..... زيرا اشک هاي من براي تو بي فايده است! فقط مي

خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام

(از طرف رفیقم مسیح)

+نوشته شده درساعت 15:18 توسط محمد |

اگر خواهم غم دل با تو گویم جا نمی یابم

اگر پیدا کنم جایی تو را تنها نمی یابم

اگر یابم تو را تنها و جایی هم شود پیدا

ز شادی دست و پا گم می کنم خود را نمی یابم

+نوشته شده درساعت 14:1 توسط محمد |

+نوشته شده درساعت 13:45 توسط محمد |

+نوشته شده درساعت 13:43 توسط محمد

غمنتظر نشین می یام

+نوشته شده درساعت 13:41 توسط محمد |

  بسی خون جگر خوردم ز داغت

بسی بگرفتم از هرکس سراغت

بسی شبها به یادت صبح کردم

گلی هرگز نچیدم من ز باغت

+نوشته شده درساعت 12:36 توسط محمد

  بیا دلبر که من دلگیرم امشب

بیا که با اجل درگیرم امشب

  نیایی گر سراغم ای پریوش

ز هجر دوریت می میرم امشب

+نوشته شده درساعت 12:36 توسط محمد

  دلا هرگز مبند دل را به دنیا

که این دنیا نباشد منزل ما

اگر هستی گدا یا همچو قارون

تو آخر رخت بندی از اینجا

+نوشته شده درساعت 12:35 توسط محمد

چو خوردم تیر عشق ان دلارا

گرفتم همچو مجنون راه صحرا

شده کارم شب و روز آه و زاری

ز غم کوبم سرم بر سنگ خارا

+نوشته شده درساعت 12:35 توسط محمد